الشيخ محمد آصف المحسني

80

رنگارنگ يا كشكول درويشى (فارسى)

للشيخ البهائى ره تاكى به تمناى وصال تو يگانه * اشكم رود از هر مژه چون سيل روانه خواهد به سر آمد شب هجران تو يانه * اى تير غمت بر دل عشاق نشانه خلقى به تو مشغول تو غايب ز ميانه رفتم به در صومعه عابد و زاهد * ديدم همه را پيش قدت راكع و ساجد در ميكده رهبانم و در صومعه زاهد * گاه معتكف ديرم و گاه ساكن مسجد يعنى كه ترا مى طلبم خانه به خانه روزى كه برفتند حريفان پى هر كار * عابد سوى مسجد شد من جانب خمار من يار طلب مىكنم جلوه گه يار * حاجى به ره كعبه و ما طالب ديدار او خانه همى جويد و ما صاحب خانه هر در كه زدم صاحب آن خانه تويى تو * هرجا كه روم پرتو كاشانه تويى تو در كعبه و بتخانه چوجانانه تويى تو * مقصود من از كعبه و بتخانه تويى تو مقصود تويى كعبه و بتخانه بهانه بلبل به چمن زان گل رخسار توان ديد * پروانه در آتش شد انوار عيان ديد عارف صفت ذات تو در پير و جوان ديد * يعنى همه جا عكس رخ يار توان ديد ديوانه نيم من كه روم خانه به خانه عاقل به قوانين خرد ذات تو جويد * ديوانه بيرون از همه اسرار تو پويد تا غنچه نشگفته اين باغ كه بويد * هر كس به زبانى صفت حمد تو گويد بلبل به سر شاخه و قمرى به ترانه در روايتى دارد جبرئيل خدمت سرور كائنات مشرف شد و عرض كرد يا محمد ( ص ) زندگى كن هر قدر كه مى خواهى آخر از اين جهان بسيج مىكنى ، دوست بدار